تبليغاتX
حرفهای دل
 
شرح روزگار من
 

به خدا توكل كن

اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر خدا ، نه تو .

وقتي كه مطلبي را در صندوق خدا گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز كن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است.

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيكار است و شغلي ندارد.

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند.

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده.

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد.

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند.

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند.

این مطلب رو بیشتر از همه برای خودم نوشتم.

  نوشته شده در  شنبه 5 مرداد1387ساعت 11:49  توسط سمیه  | 

امروز تصميم گرفتم تمام مطالب گذشته رو بردارم.

حس مي كنم دارم پوست مي اندازم . اون زمان تغيير كه ساليان سال منتظرشم فكر مي كنم رسيده. دارم قدم تو راهي ميگذارم كه مي دونم خيلي سخته. رسيدن بهش خيلي خيلي پشتكار مي خواد . اما من مي  خوام اين راه رو شروع كنم، تلاشم رو بكنم و بقيه ش رو بسپارم به خدا. التماس دعا دارم از هر كسي كه اين نوشته ها رو مي خونه.مرسي.

 

  نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 11:55  توسط سمیه  | 
چه زیباست  آدمی  آنکس را بیابد و حرفهایی را که ماهها آدمی در خود انباشته است بیرون بریزد بدون ترس از آشکارشدن رازهایش.
  نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 20:25  توسط سمیه  | 
باز آشفته ام. اغلب اینگونه می شوم دقیقا" زمانی که می اندیشم راهم را یافته ام و می دانم چه می کنم. این مسائل که یک روز کوچک می شمارمشان روزی بی ارزش روزی به ارزش جان یا بیشتر و... جانم را به لب رسانده اند. نمی دانم با دیگرانی که نمی خواهند ناظر تغییر باشند و همواره سعی در تحقیر دارند چه کنم شاید خنده آور باشد که گاهی به گریه می افتم از اعمالشان ! اینک می فهمم حال آن عروسانی که از رفتار خانواده همسران خود شاکی اند ویا مادران مردانی که اینگونه اند. ویکتور هوگو می دانست ژان وارژان چه می کشد.......... در اینجا به خود برمی گردم اینکه من در گذشته چه کرده ام که اینگونه کسانی که نام دوست بررویشان است تا این حد آزادهنده می شوند. به طور حتم من نیز آنان را آزار می دهم.
  نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 9:56  توسط سمیه  | 

  نوشته شده در  یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 21:24  توسط سمیه  | 
دائم به اين مي انديشم كه مني كه هر لحظه ديگران را مي سنجم و آنها را در جايگاهشان ارزيابي مي كنم، آيا خود به درستي در اين جايگاه قرار گرفته ام؟ آيا به جز اينكه مورد رضايت ديگران باشم، سعي كرده ام وظايف خود را به درستي به انجام رسانده و يك عضو خانواده، يك دوست، يك دانشجو ، يك شهروند، يك هموطن،و... يك انسان باشم؟ آيا واقعا" همان جايگاه آرزوهايم را در ديد ديگران دارم؟ آيا همانم كه مي انديشم خدا همواره يك نظر خاصي به او دارد؟
  نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 11:6  توسط سمیه  | 
مي ترسم كه نكند باز اشتباه مي انديشم.آيا چند صباحي ديگر باز پي خواهم برد اشتباه مي انديشم؟ هيچ حسي ندارم و دهشتناكتر از اين نمي شود. ذهن خالي خالي. نه تنفر، نه عشق، نه غصه، نه شادي، نه رضايت و نه بي رضايتي و...  

  نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 20:13  توسط سمیه  | 
اين روز عزيز نيز در كمال بيهودگي سپري شد.همواره در پي يافتن توجيهي براي رفتارم هستم. اما هر چه بيشتر مي انديشم نااميدتر مي شوم. گويي به اين يقين مي رسم كه آري تمام مشكلات از جانب خويش است و نه هيچكس. باز مطالبي را به آن دختر گفتم كه نبايد. نمي دانم چرا همانند ديگر كسان توانايي ابراز ناراحتي، نازكردن هايي كه مورد توجه قرار گيردو... بسياري مهارتهاي ديگر را كه همگان دارا مي باشند،را ندارم. هيچ نمي فهمم چرا اعمالي را كه چندين مرتبه به خود هشدار دادهام،توصيه كرده ام را باز انجام مي دهم. چرا حرفهايم را به كسي زدم كه نه تنها سودي نداشت بلكه يقين دارم باعث آزارم خواهد شد و تلختر آنكه آن سخنان براي گريز از يك موقعيت ديگر زده شد. اينكه چرا تا اين حد نظر كسان  برايم اهميت دارد را مي دانم . اما هر بار به خود مي گويم چرا ؟ چرا مي خواهم همه دوستم بدارند. چرا به اين نمي انديشم كه آيا در طول دوران زمين كسي بوده كه همگان دوستش بدارند؟ آيا نمي دانم كه خداوند نيز دشمن دارد؟

 

  نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 21:14  توسط سمیه  | 
گاهي وقتها دلم آنچنان مي گيرد كه ياراي هيچ حركتي را ندارم، مرده اي متحرك. بيشتر از زمين و زمان از خودناراضي و شاكي ام ،و از بد روزگار شكايت از خود را هيچ مشتريي خريدار نيست و گفتن از آن نه تنها سبك نمي كند كه غمي جانفرسا از ارتكاب به يك ا شتباه ديگر را نيز نصيب آدمي مي كند.

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست

مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن

دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن

در این دنیا که حتی ابر نمیگرید  به حال ما

همه از من گریزانند ، تو هم بگذر از این تنها

  نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:49  توسط سمیه  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM